|
ازهمه چیزوهمه جا هرچه پیش آید خوش آید...
| |||||||||||
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام،........سلام هموطنم
ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز فقط برای این هفت روز...
دوست عزیزم آزی ، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان ریه از نوع بدخیم دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم برمی آید..من و هر خواننده ی این متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به خوبی طی شود و او سلامتیش را دوباره بدست آورد.. هر دعا ، اهدای یک سلول سالم درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عیناً و یا به سلیقه ی خود برای مدت 7 روز بعنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار دهید.. این زنجیره می تواند به معجزه تبدیل شود برگرفته از وبلاگ مستانه [ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 17:22 ] [ مهدی ]
يه وقتايي يه فكرايي اين ذهن خاليمو مشغول ميكنه...مثلا الان دارم به شهرت فكر ميكنم...مشور شدنم خيلي خوبه آآ..ولي خدا كنه طرف ظرفيتشو داشته باشه...بعضي ها در زمان حيات گمنام بودن ولي بعد مرگشون شهره خاص و عام شدن.يكيشون مثلا همين دكتر شريعتي خودمون...طفلي يك دهم الانم نميشناختنش زمان خودش.ولي الان انقد همه تب شريعتي دارن كه هرجا يه جمله خوب و توپ ميبينن سريع السير ميبندن به ناف آقاي دكتر...من خودم به شخصه بسياري از جمله هاي مرحوم كارو را ديدم كه نسبت دادن به شريعتي...بابا اين كارا چيه ؟؟خوب مگه كارو ديگه نميتونه جملات خفن از خودش در وكنه؟؟؟ اما ازاونايي كه درزمان حيات شهره خاص و عام ميشن و بعد از حيات ديگه هيشكي يادشونم نميكنه يكيشون همين ورزشكارا هستن...همه ميگن پهلوان زنده را عشق است...كسي يادي از قهرماناي سابق ديگه نميكنه...من خودم زياد باورزشكارا رفيق نيستم...ولي از يكيشون خوشم مياد...اونم فوتباليست ملي پوش سابق مهدي مهدوي كيا هستش...ميگن خيلي بامرامو خوبه...خيلي دست و دلبازه و دست خير داره...اخلاقشم خوبه و زياد خودشو درگير حواشي نميكنه....خوش به حالشون كه مشهورن...خدا نميدونم چرا ما رو به اشتهار نميرسونه؟؟؟ خوب چي ميشد حالا ما هم هرجا ميرفتيم همه مارو ميشناختن و عكسمون رو همه جا نصب ميكردن و به همه نشون ميدادن؟؟؟مگه اين عكس ناقابل من حقير جاي عكساي چه كسي رو تنگ ميكنه كه هيچ جا عكسمو نميزنن؟؟حالا كه اينجورشد خودم لااقل تووبم كه ميتونم عكسمو بزنم نميتونم؟؟؟اينجوري لااقل دل خودمو كه خنك ميكنم...خوب زيادي از موضوع اصلي پرت شديم ..ولي فكر كنم ادامه ش نديم بهتر باشه..آخه هيشكي حوصله خوندن پستاي طولاني رو نداره... فقط محض اطلاع عرض كنم كه يه عكس ازآمهدي گذاشته شده ادامه مطلب...رمز و اينام نداره...هركي خواست ميتونه نيگاه كنه...البته تو اين عكس يه دخترخانمم هست كه همونجا توضيح دادم كه كيه....مواظب خودتون باشيد ...يا حق
ادامه مطلب [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:10 ] [ مهدی ]
هرانسانی تو زندگیش به خدانیاز داره...به کمک های خدا...همه ما همینطوریم.همیشه وقتی به مشکلی برمیخوریم میدونیم که فقط خداست که میتونه کمکمون کنه...ویه چیزدیگه رو خوب میدونیم.اونم این که دعاهای دیگران به اجابت نزدیکتره تا دعاهای خودمون...همه ما همیشه نیاز به دعاداریم ولی یه وقتایی میشه که این نیاز بیشتر میشه...الان چند تاازدوستامون نیازبیشتر به دعا دارند...من این پست رو برای اونا میذارم و از همه درخواست میکنم دعاشون کنید..یکیشون عاطفه یا عروسک جون خودمونه.بچه ها دوستش بهم خبرداده که متاسفانه یه مشکل حاد تو زندگی عاطفه پیش اومده و به دعاهای ما نیاز داره.من عاطفه رو ازهمون روزای اول که نت اومدم میشناسم.یعنی هنوز هیچکدوم رو نمیشناختم که باعاطفه آشناشدم.مث خودتون یکی از بهترینهای نته.خوب تاالان چندبار براش مشکل پیش اومده ولی مث اینکه ایندفعه جدی تره...همه براش دعاکنید....یکی دیگه از بهترینها سارا خانومه...ایشون هم خیلی مشکلات زیادی تو زندگیشون دارن الان و واقعا به دعا احتیاج دارن...خیلی ایشون رو هم دعا کنید...همچنین آبجی سارا (وب تمام زندگیم)الان توشهرشون زلزله میاد واوضاع اونجا خطرناکه...برا ایشونم دعا کنید...واما برای یکی دیگر از دوستانم...همین چند دقیقه پیش داشتیم با هم صحبت میکردیم...از ایشون اسم نمیبرم ولی کسی هست که الفبای مهر و محبت به دیگران رو به من یادداد.کسی که تو یه مواقعی اززندگیم صبورانه با من همدردی کرد و همیشه جویای وضعیت من ویه فرد نزدیک به من بود.محبت و مهرایشان واقعی وبی ریا هست و بی دریغ به همه مهربانی میکنند.ولی متاسفانه حتی یک درصد هم ایشون رو نشناختند وبه قلب مهربانش پی نبردند.هرکس باایشان مصاحبت کنه بی درنگ شیفته ومریدشون میشه. ایشون هم برام خیلی مهمن...الان ایشون در یک شرایط حساس از زندگیشون قرار گرفتن ونیاز به دعا دارند.به هرحال من چیزی برای خودم نمیخوام و عاجزانه از شما درخواست میکنم که بیایید برای این دوستانمون دعا کنیم...مطمئن باشید که روزی خودمونم نیازمند دعای دیگران میشیم و اونروز همین دوستانمون برای رفع مشکلمون دعا خواهند کرد
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:4 ] [ مهدی ]
سلاممممم بر همه...خوبید؟خداروشکر..قصد داشتم یه چیزی آپ کنم هرچی به ذهن هنگم فشارآوردم حتی قطره ای ازش خارج نشد...این بود که دوباره به فکر دزدی افتادم...ولی خوب که فکر کردم گفتم چرا از وب دیگرون دزدی کنم؟من خودم وب دارم که...این شد که از مطالب قدیمه خودم که تو وب گذاشته بودم یکیشو برداشتم گذاشتم اینجا...درحقیقت از اون جیبم برداشتم گذاشتم تو این جیبم...شما به بزرگواری خودتون این جابه جایی وبلاگانه رو ببخشایید...فک کنم اینروزا همه کارام عجیبه اینم رو اونا... ![]() درکوهستانی دوردست زن و مردی زندگی می کردند که هر دو از ناحیه پای خود دچار معلولیت بودند.این معلولیت به نحوی بود که راه رفتن برای آنها بسیار سخت بود وهنگام حرکت باید پای خود را روی زمین میکشیدند.آنها دارای دو پسر بودند که هر دوی آنها نیز بنا به دلایل ژنتیکی یک پایشان معلول بود وتحرک و زندگی برای آنها نیز بسیار سخت بود.اما در هر حال آنها زندگی سعادت مندانه ای را میگذرانندند و دایم به شکر خداوند مشغول بودند. زن و مرد سالها پیش و و زمانی که هنوز فرزندی نداشتند به علت تمسخر و آزار و اذیت اطرافیان به کوهستان پناه برده و از زندگی در آنجا احساس لذت و آرامش میکردند. چندی بعد فرزند سوم آنها هم که دخترکی قشنگ و زیبا بود به دنیا آمد.پدر و مادر و برادرها خوشحال از این هدیه الهی بودند و لحظه ای او را تنها نمی گذاشتند. چندی گذشت.یک روز وقتی کودک شروع به تکان دادن دست و پایش کرد زن فریاد زد:وای...خدای من...نگاه کن....به پاهایش نگاه کن....هر دو پاش.... آری...مرد هم این صحنه را دیده بود...کودک میتوانست هر دو پای خود را تکان دهد.هر دو پای او سالم بودند و این موضوع به قدری برای این پدر و مادر باور نکردنی بود که یکدیگر را در آغوش گرفته وبا صدای بلند شروع به گریستن کردند. از آن پس آنها مراقبت بیشتری از کودکشان به عمل می آوردند و اغلب اوقات وقتی به اونگاه میکردند اشک از چشمانشان فرو میریخت. یک روز برادر بزرگتر برادر کوچکش را دید که در گوشه ای دستانش را رو به آسمان گرفته است و در حالی که به شدت اشک میریزد دعا و نیایش میکند. او برای مدتی طولانی منتظر ایستاد تا سرانجام دعای عمیق برادرش تمام شد و او شروع به پاک کردن اشکهایش نمود.با مهربانی نزدیک رفت و در حالی که برادرش را در آغوش میگرفت پرسید: چه دعایی میکردی؟برای چه کسی دعا میکردی؟ برادر کوچکتر در حالی که هنوز اشک میریخت گفت: برای خواهر مریض مان دعا میکردم و از خدا شفای او را میخواستم. _چه؟ خواهرمریض مان؟ _آری مگر مریضی او را ندیده ای؟مگر ندیده ای که او هر دو پایش تکان میخورند و البته پدر و مادر چقدر از این موضوع رنج میکشند و اشک میریزند؟ من شفای او را از خدا خواستم(سپس دستش را رو به آسمان گرفت و ادامه داد) :و اگر خدایی آن بالا وجود داشته باشد ...مطمینم دعای مرا اجابت میکند. اما در آسمان فرشته ها از این سخن به خود لرزیدند.سپس به خداوند خیره شدند. خدا لبخند زد و فرمود:فرشتگانم.......من نمی توانم اشک بندگانم را ببینم و آنچه را که از من میخواهند ویا بهترش را به آنها ندهم. و صبح روز بعد فرشتگان شاهد جشن با شکوه این خانواده بودند.جشنی که همه حاضران در آن دو پای سالم داشتند.
ادامه مطلب [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 11:0 ] [ مهدی ]
![]() سلاممممم برهمه..اینروزا خیلی کم نت میام و کم بهتون سرمیزنم....از همه عذرخواهی میکنم...دلیلش مشکلات و گرفتاریهامه .انشاالله همه چی درست میشه و مث سابق درخدمتتون هستم.بعضی از دوستان در مورد رفتن و خداحافظیم پرسیدن.آخه یه آپ دراین مورد داشتم که چند نفرخوندنش و بعد من برداشتم اون آپ رو و همچنین قبل برداشتنش از بعضیا خداحافظی کرده بودم که بازم اوناالان درمورد رفتن یا موندنم میپرسن.به همه این عزیزان میگم فعلا موندنی هستم ولی ممکنه کمتر نت بیام.اگه یه وقت دیر بهتون سرزدم ببخشید و بدونید بخاطر گرفتاریهای زندگیمه. الان هم که دارم این آپ رو مینویسم به شدت دلم گرفته وبه شدت نگرانم.آخه یکی از بچه ها وبشو بی خبر حذف کرده و گذاشته رفته.هیچکدومتون نمیشناسینش.چون هیچ وقت تو این مدت کامنت عمومی نذاشت.آدرس وبشم کمترکسی داشت.همیشه میومد و باهام حرف میزد و درد دل میکرد.الان خیلی نگرانشم چون درآخرین روزایی که با هم حرف میزدیم نشانه های یه بیماری خطرناک یعنی تومور مغزی رو داشت.ولی خوب اول ازم خواست براش کامنت نذارم و بعد هم کلا حذف کرده و رفته....این آخرین کامنتشه که برام گذاشته..البته قسمتهایی از آخرین کامنتش:((سلام داداشی خوببی؟داداشی راستش ازت یه خواهش داشتم لطفا دیگه واسه من کامنت نذار. آخه میدونی چیه من دلم میخوام باهات درد و دل کنم اما داداشی راستش عذاب وجدان میگیرم. لطفا دیگه جواب کامنت های منو نذار. بذار فقط من باهات دردو دل کنم شاید اینجوری کمتر عذاب وجدان داشته باشم. من میدونم که اگه ...................................خیلی ناراحت میشن پسی بذار فقط شنونده ی غصه ها و رازهای دل..............................داداشی راستش خیلی تنهام خیلی. نمی دونم باید چی کار کنم و درد دلمو به کی بگم اما میدونم که کم کم از غصهه دیوونه میشم.. راستی سال نوی تو هم مبارک..)) حالا چرا اینارو گفتم و نوشتم.دودلیل دارم.چون خیلی نگران و دلواپس حالشم (باتوجه به بیماری که داشت)اینارو میذارم تا اگه یه وقت خودش میاد و بدون اینکه حرفی بزنه میره بهش بگم بشدت نگرانشم و یه خبری از خودش بهم بده.دلیل دوم اینه که ممکنه بایکی از بچه های دیگه هم ارتباط داشته که ممکنه الان ازحالش باخبرباشه.پس اگه اینطوره و اگه کسی حس کرد من چه کسی رو میگم میتونه بهم خبر بده تاشاید بتونیم با کمک هم یه کاری برای این دوست عزیزمون بکنیم. آخرین جمله کامنتش خیلی برام دردناکه...ازتنهاییاش گفته و بی کسیاش....وآخرم سال نو رو تبریک گفته و بعد براهمیشه رفته...خدا کنه حالش خوب باشه.دعاش کنید...بهش میگم اگه میای اینجا و سرمیزنی تورو خدا بی خبرنرو....من هنوزم منتظرتم... حال خودمم اینروزا گرفته است...دردو دلامو موندم به کی بگم....حتی با خدا هم اینروزا دردودل نمیکنم...مواظب خودتون باشین..
تو که عمری سرما،داری منت میزاری تو که از اشک چشام ، داری لذت میبری انقده آزارم نده ، به خدا دق میکنم بگو درد دلمو ، بعده تو به کی بگم؟
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 1:29 ] [ مهدی ]
![]() بینوایان ویکتور هوگو سرشاراست ازدرسهای معنوی و اخلاقی.لبریز است از شخصیت های طلایی و خاص و حکمتهای کارآمد.همیشه شخصیت ژان والژان راستایش کرده ام و به او غبطه خورده ام.مردی که همه چیزش را فدای وجدانش کرد.فدای دین و اعتقادش به خداوند کرد.هرچیزی را که دراین دنیا بگویی به دست آورد اما هربار امتحانی از جانب خدا از او گرفته شد تا مشخص شود که آیا این مرد خدا و وجدان را بر میگزیند یا یا علایق و داشته هایش را...وهر بار این مرد همچو ابراهیم که سربلند از آتش بیرون آمد از این امتحانات سربلند بیرون می آمد.ثروت...شهرت...قدرت...مقام...فرزند....دیگر چیزی بالاتر از اینها در دنیا هست؟او همه را فدا کرد.دلم میخواست بیشتر درمورد این مرد حرف بزنم اما الان نه.زیرا میخواهم درمورد شخصیت دیگری بگویم که او نیز استثنایی بود.از سورسمپلیس.یک خواهر روحانی که شاید اورا از ژانوالژان هم باید فداکارتر بدانیم.زیرا او برای نجات این مرد تمام هستی خود را فدا کرد.چون او دروغ گفت.هوگو در ابتدای معرفی سورسمپلیس می گوید: ما هر اندازه راستگو و منزه باشیم صداقتمان را کم یا بیش با دروغ معصومانه ای می آمیزیم. اما سورسمپلیس هیچ نمی گفت٬ دروغ کوچک ٬ دروغ معصومانه. مگر چنین چیزی وجود دارد؟ دروغ گفتن بد مطلق است٬ کم دروغ گفتن امکان پذیر نیست کسی که دروغ می گوید همه دروغ را می گوید. دروغ گفتن چهره واقعی افریت است.این اعتقادش بود از عمق جان.در تمام عمرش هیچ کس دروغی از او نشنیده بود و هر حرفی که میزد برای همه از روز روشنتر بود که راست است.مثل کلام خدا.حاضر به مرگ بود اما حاضر به دروغ گویی نبود.برای هیچ کس..پس چه شد؟او برای که دروغ گفت؟ بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 9:48 ] [ مهدی ]
![]()
برچسبها: روح خبیث خودم [ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 11:44 ] [ مهدی ]
سلامممممممممممم به همه...خوبید؟خداروشکر...زیاد از عید و این ایام خوشم نمیاد و دل خوشی ندارم...مخصوصا" امسال...ولی خوب این تحول طبیعت رو که نمیشه نادیده گرفت دیگه...اونم تحولی که فک کنم اگه خودمو از جمعیت هفتاد میلیونی ایران کم کنم ،69999999 نفر باقیمانده رو همه جوره به جنب و جش انداخته...(حالا هرکی که مث من فک میکنه و عقایدش درمورد اینروزا مث منه بگه تا آمارشو یه منها بزنیم از این 69999999 نفر...)در هرحال این سالی که پیش میاد رو میگن سال نهنگه...البته نهنگای بیچاره خودشون روحشونم از این اسمگذاری خبر نداره آ...دارن تو اقیانوس واسه خودشون شنا میکنن و اصن نمدونن عید چیه؟هف سین چیه؟خرید بازار عید چیه؟دیگه نه عیدی میدن و نه عیدی میگیرن،بازدید بزرگترا شون نمیرن...و خیلی کارای دیگه رو نمیکنن جز یکیشو...اونم البته ناخواسته و ندونسته انجام میدن...خوردن ماهی شب عید...آخه مگه میشه نهنگ یه شب سر گرسنه بذاره رو بالش؟اصلا و ابدا...عمرا"...غذاشم که دیگه ماهیه..البته ماهیاش مجانی براش تموم میشن...بله دیگه زیاد سر بی دردتونو به درد نیارم...فقط دعا کنم که ایشالله سال جدید برا همه تون خوش یمن باشه...همین...مارو هم دعا کنید ...شیرینی میوه و آجیلم کم بخورید تو این گرونیا...یک شعرم میگم از حافظ خوش حافظه که خدا حافظش باشه تو اون دنیا که یه جورایی مربوط به اینروزاست و دیگه مرخص میشیم:
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 22:34 ] [ مهدی ]
سلاممممم دوستان عزیزم....ضمن تشکر از همه اون دوستانی که این بازی رو راه انداختن تا کمکی یه کودکان سرطانی باشه (تشکرمخصوص از شیرین خانم که این بازی زیبا رو به من معرفی کردند)وظیفه خودم دونستم که منم سهمی هرچند کوچک داشته باشم...برای دریافت جزئیات بیشتر به وب شیرین خانم مراجعه کنید. نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی ! داور : خداوند کمک دارو : وجدان خودتون
با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!
اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد؟! خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محک هست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن . ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده . اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه . داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده . یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه . یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده . شرایط بازی به اختصار : 1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان 2. عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند) من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :23540 -021 ( لینک مستقیم عضویت در محک ) 3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن) 4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان . 5 . و همه این کار ها باید صرف 7 روز آینده انجام بشه .
یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی رو شروع کنید .... نکته : هر کس در بازی عضو شد به معجزه گر اطلاع بده که یه آماری داشته باشن .
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 23:44 ] [ مهدی ]
حال و هوای این روزای زندگیم خیلی ابری و بارونیه.هرچی به عید و مخصوصا" چهارشنبه سوری نزدیک میشیم دیوونه تر میشم...یاد روزی می افتم که درعرض فقط چندثانیه طومار زندگی و خوشبختیم درهم پیچیده شد و طوفان حادثه همه چیزمو با خودش برد....بذارید از اول بگم...شاید کمی آرومتر شدم... من و نیلوفر عقد بسته هم بودیم..عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم...همدیگرو می پرستیدیم..حتی یه لحظه هم طاقت جدایی هم رو نداشتیم...اگه از هم دور بودیم دائما" باتلفن و پیامک باهم ارتباط داشتیم.همه به این عشق ما غبطه می خوردند و انگشت به دهن مونده بودن.هیچ وقت یادم نمیره که....
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 16:8 ] [ مهدی ]
![]() ![]() سلام دوستان...اول یک تسلیت بگم به جامعه ادبیات و فرهنگ ایران زمین به علت درگذشت نویسنده توانا بانو سیمین دانشورهمسر استاد جلال آل احمد هرکه باشی و زهر جا برسی آخرین منزل هستی این است آدمی هرچه توانگرباشد چون بدین نقطه رسدمسکین است اندرآنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم و ادب تمکین است زادن و کشتن و پنهان کردن دهر رارسم و ره دیرین است خرم آنکس که دراین محنت گاه خاطری راسبب تسکین است اما
بعد:دوستان متاسفانه یک نفربااسم وآدرس من برای دیگران کامنت میذاره که
اصلا" نمیدونم چه هدف و منظوری داره.خوشبختانه تابه حال که هیچ مشکلی ازاین
کاربین من و کسی که براش کامنت گذاشته شده پیش نیومده که اینم بدلیل درک
وفهم بالا و باجنبه بودن اونابوده که من ازشون ممنونم.اما درهرصورت اگه
هرگونه کامنت ازطرف من براتون گذاشته شد که براتون سوال انگیز ویا باعث
تعجب شد بدونید این بنده حقیر بی گناهم و هیچ گونه دخالتی دراین
کارندارمممم...البته شاید روحمه یا خودم تو خواب میام نت و برادیگرون کامنت
میذارم برچسبها: تسلیت, فرهنگ و هنر, نکته ها, روح خبیث خودم [ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 9:24 ] [ مهدی ]
سلاممم بر عزیزانم....ببخشید که یه خورده دیرآپ کردم...دیگه سر و صدای همه داشت درمی اومد...ببخشید...راستش دلیلش اینه که میخواستم مطلبی ازخودم بذارم ولی به علت مشکلی که برا یکی از دوستان خیلی عزیزم پیش اومد کلا" عقل نداشته مون درگیر اون مسئله شد و نتونستم مطلبو تکمیلش کنم...برای همین این داستان رو از یه جایی که نمیدونمم کجابود کش رفتم و گذاشتم....حالا امیدوارم خوشتون بیاد....اما بعد از اون هم ازتون میخوام برای اون دوستم دعاکنید تا مشکلش حل بشه...باورکنید که همین دعای شما مهربون هاس که میتونه کارگشای یه انسان درمانده و درحال نابودشدن باشه....همچنین یکی از بهترین دوستام یعنی عروسک جون که مث خودتون یکی از بهتریناست هم توزندگیش به مشکلاتی برخورده که نیاز به دعا داره...ایشونم دعاکنید...ازهمه تون تشکرمیکنم پیشاپیش برای دعاتون...خیلی کوچیک همه تونم...خوب دیگه بریم سراغ داستان:::
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 20:0 ] [ مهدی ]
|
|||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||||||||